|
سلام به همه عید همتون رو پیشاپیش تبریک میگم دوستای خوبم من ممکنه تا چند وقت نیام پیشتون منو ببخشید
هر دم به گوشم مي رسد آواي زنگ قافله اين قافله تا کربلا ديگر ندارد فاصله يک زن ميان محفلي اندر غم و تاب و تب است اين زن صدايش آشناست اي واي من این زينب است ( اربعين حسيني وشهادت امام رضا ) رو به حضور آقا امام زمان و همه ي دوستداران و منتظران واقعي آن حضرت تسليت عرض مي کنم.
اجازه هست عشق تو را تو کوچه ها داد بزنم ؟
خيلي دوستت دارم.تو بهترين اميدهارو در قلبم اينستال کردي. عکستو در بک گراند قلبم قرار دادي.تو روي قلبم با ملايمت کليک کردي. عشق را در زندگي من ريست کردی و تمام غمهام رو شيفت ديليت کردي. من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.عشق تو قلب و مغز منو هک کرده. اسم تو در جاي جاي وجودم ادد شده یه جوری که قابل ایگنور نیست .
در زمين كربلا ســــــلطان عشق گشت چون وارد پى قربان عشق يادش امـــــد وعده عهد الست كرد رو را جانب يزدان عشق گفت يارب شاهدى بر حال من كامــــــدم اندر سر پيمان عشق بين به عهد خود چسان كردم وفا سوختم يكباره بر سامــــان عشق انچــــــه گفتم در ازل آورده ام مال و جان اندر ره جانان عشق اين من و اين سرزمين كربــــلا اين من و اين نيزه و پيكان عشق اين من و اين اكبر و اين اصغرم اين من و عباس سر جنبان عشـق اين من و اين خواهر غم پرورم اين سكينه بلبل دستان عشـــــــق كاش صد جسمم بدى در راه دوست تا شدى قربان ميـــــــــدان گاه عشق پس خطابى آمد از يزدان عشق در زمين عشق بر سلطان عشق كى حبيبا حبذا خوب آمـــدى با نواى عشق در ميدان عشق من هم اندر وعـــــــــده خود صادقم هر چه خواهى خواه از جانان عشق مرحبا ممنون شــــدم از كار تو خوب آوردى به جا پيمان عشق غم مخور كه خون بهاى تو منم از وجودت تازه شـد پيمان عشق جان عالم را خريدى يا حســـــــــــين زنده كردى خوش سر و سامان عشق
خداحافظ همین حالا . همین حالا که من تنهام خداحافظ بشرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو به چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساداس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو با تو همینه رسم این دنیا خداحافظ خدا حافظ همین حالا خداحافظ
دلم گرفته ای خدا مثل هوای بارونی مثل دل سیاه شب مثل غم زمستونی دلم گرفته زین هوا از این سکوت بی صدا دلم گرفته از همه از این دلای بی خدا دلم می خواد پر بکشم برم به آسمون دور برم یه جای خالی از ریا و زور
ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر که تو را دوست بدارد ، رستگار شود و هر که تو را دشمن بدارد ، به هلاک افتد. پیامبر اکرم (ص) ولایت علی بن ابی طالب (ع) ولایت خدا و محبت او عبادت خدا و پیروی از او فریضه ای از جانب خدا است . پیامبر اکرم (ص) هر که من مولای اویم پس علی مولای او است . پیامبر اکرم (ص) روز غدیر خم برترین عید امت من است . پیامبر اکرم (ص) خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت . حضرت فاطمه زهرا (س )
چشم من تنها ستاره ایست در سراب زندگی اگر اینبار رهایم کنی به سفر می اندیشم و به جاده و رد پاهای خود اما اگر تو بیایی در آغوش تنهایی و غم من خواب خدا و بهشت و آزادی را به تو خواهم بخشید از آنجا به کجا ؟ آن شب که نطفه بودنم نا خواسته بسته شد از من نپرسیدند که میهمانی یا میری امروز که این نطفه - قد کشیده است - چرا باید به این سوال که - به کجا میروی؟ - پاسخ بدهم.
شاید این رسم زمونه اس که دلم عوض شده فکر کنم تو غربتش اسیر دست شب شده می نویسم روی هر برگه سرد سرنوشت که دلم خسته زهر خستگی دنیا شده آسمون با همه ستاره هاش کوچیک شدن دیگه این دنیا برام اندازه قفس شده یه روزی تموم عالم توی قلبم خونه داشت ولی باز این انتظار بلای جون من شده دل من طاقت موندن تو سرابو نداره دیگه از موندن و این صبوری دل کنده شده می شکند راحت و آسون با تلنگر یه اشک مثل بال زخمی ﭙرنده بی نفس شده دیگه باورم شده حقیقت زندگی رو آره این قصه ی دل یه قصه ی عبث شده
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد، . و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند. اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی. از خدا خواستم و باز گفت: نه. همانگونه که او مرا دوست دارد.
خداوندا تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود
دریا! اولین عشق مرا بردی دنیا! دم به دم مرا تو آزردی دریا! درد عشقم را به یاد آور دنیا ! درگذشتم را مکن باور من غریبـی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم آوازم میروم شبها به ساحلها تا بیـابم خلوت دل را روی موج خسته دریـا می نویسم اوج غم ها را دردا! من جوانی به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای دلگیر است
دیگه دلم برای هیچ کس تنگ نمیشه ... خدائیش دل من ... خیلی صبور بودی ... ازت ممنونم ... دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم ازخودم نمی تونم شکوه کنم انگار کوه غصه ها روسینه من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره در به درم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم
الا ! ای مهین مالك آسمانها كجا گیرم آخر سراغت كجایی ؟ غلام وفای تو بودم _ نبودم ؟ چرا با من با وفا بی وفایی ؟ چه سازم من آخر بدین زندگانی كه ریبی است در بیكران بی ریایی چسان خلقت مهمل است اینكه روزم فنا كرد – كام قدر – بر قضایی ! بیا پس بگیر این حیاتی كه دادی كه مردم از این سرنوشت كذایی ! خداوندگارا ! اگر زندگانیست این مرگ ناقص بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم ! دو صد بار میكشتم این زندگی را اگر میرسیدی به زور تو ، زورم ! كما اینكه این زور را داشتم من ولی تف بر این قلب صاف و صبورم ! همه ش خنده میزد بصد ناز و نخوت كه من جز حقیقت ز هر چیز دورم ! بپاس همین خصلت احمقانه كنون اینچنین زارو محكوم و عورم ؟ چه سود از حقیقت كه من در وجودش اسیر خدایان فسق و فجورم ؟ از آن دم كه شد آشنا با وجودم سرشكی نهان در نگاه سرورم چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقیقت » كه پامال شد زیر پایش غرورم خداوندگارا! تو فرسنگها دوری از خاك دوری تو درد من خاك بر سر چه دانی ؟ جهانی هوس مرده خاموش و بیكس در این بینفس ناله آسمانی ... زروز تولد همه هر چه دیدم همه هر كه دیدم تبه بود و جانی طفولیتم بر جوانی چه بودی كه تا بر كهولت چه باشد جوانی ! روا كن به من شر مرگ سیه را كه خیری ندیدم از این زندگانی! مگر از پس مرگ – روز قیامت خلاصم كن زین شب جاودانی! بمن بد گمانی؟ دریغا ! ندانم چسان بینمت تا چنانم ندانی؟ نه بالی كه پر گیرم آیم به سویت نه بهر پذیرایی ات آشیانی! چه بهتر كه محروم سازم تو را من ز دیدار خویش و از این میهمانی مبادا كه حاشا نمائی بخجلت كه پروردگار لتی استخوانی ! خداوندگارا ! تو میدانی آخر ، چرا بی محابا سیه پرده شرم و رو را ندیدم ! مرا ز آسمان تو باكی نباشد كه خون زمین می طپد در وریدم ! من آن مرغ ابر آشیانم كه روزی ببال شرف در هوا می پریدم ! حیات دو صد مرغ بی بال وپر را برغم هوس – از هوی می خریدم بهر جا كه بیداد میكشت دادی : بقصد كمك ، كوبه كو می خزیدم ! بهر جه كه میمرد رنگی ز رنگی بیكرنگی از جای خود میپریدم ! من آن شاعر سینه بدریده هستم كه عشق خود از مرگ می آفریدم ! چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم ز شاخ حقیقت هر چه چیدم! ولی ناخلف باشم از دیده باشی كه باری سر انگشت حسرت گزیدم ! ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم ز روز ازل راه خود را گزیدم ! خداوندگارا ! ز تخت فلك پایه آسمانها دمی سوی این بحر بی آب رو كن زمین را از این سایه شیاطین جنین در جنین كین به كین رفت و رو كن سیاهی شكن چنگ فریادها را به چشم سكوت سیاهی فرو كن ! همیشه جوانی تو ، پیر زمانه ! شبی هم " جوانی " بما آرزو كن ! كه تا زیرورو نسازم آسمانت زمین را بنفع زمان زیر رو رو كن !
باز بارون گرفته ... مسافر چمدونشو بسته و گرفته بغلش ... منتظر نشسته ... دلش آروم نداره ..هی میره .. هی میاد .. درست به عادت یه پرنده مهاجر.. فکر می کنه همه غصه دنیا یه طرف ... اینکه شما نخوایش یه طرف ... آره همین فکر آشفته اش می کنه : اینکه نخوایش ... ولی یه چیزی ته دلش بهش امید میده ..دلش این بار خوشه... داره بارون میاد .. بارون همیشه خوش خبره .. این بار دیگرون هم یه طور دیگه نگاش می کنن ... انگار همه زائر می بیننش... دلش حال یه آهو رو داره که با چشماش فریاد میزنه که ضامنش بشی... دلش حال کبوتری رو داره که برای پر زدن دور گنبدت پر پر می زنه ... دلش فقط اسمتو صدا می زنه که آروم بگیره .. دلش می خواد که امشب پیشت باشه ... دلش می خواد که امشب بیای پیشش... دلش بد جوری هواتو کرده .... چمدونشو محکم تو بغلش فشار میده و چشماش گرم میشه ... لباش اذن دخول رو زمزمه می کنن... پلکاشو که باز می کنه خودشو کنار ضریحت می بینه.. باز هم شروع شد ... یه عاشقانه دیگه ... شب تولد عشق .. یه پرنده مهاجر همیشه آزاده ... یه مسافر همیشه چمدونش تو بغلشه ...فقط منتظره ... تو شب تولد عشق باز هم برگ دیگه ای از دفتر عشق ورق می خوره .. اون این بار واقعا زائر بود... روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم میون گریه بگم غریبو در به در منم تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی میدونم شفاعت بی منتت زبون زده به همین امید دلم به مشهد تو اومده تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست همه صحن طلات ردپای فرشته هاست دست خالی هیچكسی از در خونت نمیره یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره میلاد امام آسمانی پیشوای مهربانی حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) فرخنده باد التماس دعا
قصه از غلط شروع شد از يه اشتباه ساده از يه خندهای كه گم شد تو يه بغض بیاراده گاهي آدم، بد مياره قصه از غلط شروع شد من به تو ربطی نداره آينهها دروغ نمی گن تو ولی خودت نبودی خود من بودی، خود من از خودم لجم گرفته از خودم كه بيشتر از تو منو دست كم گرفته منو دست كم گرفتی تو كه اسم من باهاته ولی من دروغ نمی گم پشت اين آيينه، ماته تا ته قصه شكستم تو به انتها رسيدی من چمدونمو بستم نمی دونم ، نمی دونم قصه از غلط شروع شد
چقدر دلتنگم همیشه انگارها تکرار می شود درست مثل روزهای ساده ی ابری درست مثل رنگ افق های دور ازچشم که در دو گوی نگاه سحر پیدا بود ومن آن صبح کنار پنجره آسمان می نوشیدم چه طعم خوبی داشت تلخ بود اما کنار جرعه های آن احساس می رویید وسایه های خیال روی پرده ی رویا طرح می انداخت چه طرح های قشنگی غم ناک بود اما از خطوط درهمش یک دنیا نور می تابید آن روز کنار دار قالی همسایه نارون هم سبز شد وبیدهای مجنون سرود وصال برای لیلی شان می خواندند وحال به یاد آن روز چقدر دلتنگم چقدر رنگ نگاه ابرها فرق دارد چرا نمی بارند؟ مگر نمی دانند امروز صبح خورشید به میهمانی ماه دعوت شد وسبزه های دشت همان لحظه به شوق دیدن اولین دانه ی باران خندیدند چه خنده ی شیرینی انگار آسمان هم می خندید کنار لحظه های سبز درختان کنار رودهای تشنه ی باران کنار عشق کنار رویاهای دور از دست ویک باره تمام فضا از صدای خنده باران به انتها رسید... چه لحظه ی قشنگی بود وقتی ابرها به جای گریستن لبخند می زدند واز چشمانشان اشک می بارید وجاده های بی بازگشت پس از فتح اولین غرور به دست عشق به باران پیوستند... چه پیوند زیبایی ای کاش همیشه زندگی مثل این خواب پشت پنجره شیرین بود... چقدر دلتنگم!!!
دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است .. به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ... دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است... دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم . دلم می خواهد همه بدانند که آهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم و اشک های بدرقه گر عزیزم را سرازیر می کنم . چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟ چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!! بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟ میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ... دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...
بارالهاعمري کور و چشم بسته روسياه بودي و در تمام لحظاتي تو عاشقانه در انتظار باز گشت من بودي تا اشکانم بار الها از شرم و خجالت حتـــي روي بار الها سپاست ميگويــم که در خدايا در سيل مواج خواسته هايي کـــه من فقط از تو تـــــو را طـلـــب مينمايم که براي تمام وجــودم التماس دعا
دل من یه روز به دریا زد ورفت... پشت پا به رسم دنیا زد و رفت... زنده ها خیلی براش کهنه بودن... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت... هوای تازه دلش می خواست ولی... آخرش تو غبارا زد و رفت... دنبال کلید خوشبختی می گشت... خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند ؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق و... . روزي خبر رسيد که قرار است تما م جزيره به زير آب برود؛ پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند. اما عشق راضي به ترک جزيره نشد ! چرا که او عاشق جزيره بود! آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت! عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببري؟ غرور گفت: نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني! غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت. غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟ غم با صدايي حزن آلود گفت: آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم! پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست! عشق اينبار از شادي کمک خواست. اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن و خسته گفت: بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت. عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد! آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند. از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟ گفت :آري او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!
تنهایی ؛ اي دل نشين ترين و مهربانترين مصائب لحظه هاي سخت زندگي ............. تو را دوست دارم، چرا كه تنها با تو مي توان از مرز اسارتها گريخت و با سكوت چشم همنشين شد. در لحظه هاي با تو بودن است كه به راحتي مي توان آسان از رنگ و رياي زندگي به سرزمين مريم و شقايق ها گريخت و حتي گاهي با تو در سكوت مبهم انديشه ها فرياد زد و شكايت خود را از اين دنياي بي روح و عاطفه در آيينه چشمان تو به تصوير كشيد و خطوط ثانيه ها را شكست و عمر را كوتاه كرد و به آن سوي زمان سفر كرد.
ای اشک ! چرا در چشمان من خانه کرده ئی؟ چرا چرا زتو میپرسم ای اشک آیا عاشق هستی ؟ میگوئی نه آیا به دل رنجی داری ؟ میگوئی نه صبر پناهم است آیا عیبی داری ؟ میگوئی نه بی عیب خدا هست پس چرا همیشه مانند قطرهء باران از چشمانم سرازیر میشوی آه کشیده گفت
صدا با گريه می آميخت صدا در گريه می آويخت نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ، که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت . زمين لرزيده بود اما نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم نگاهی از شرنگ درد مالامال نگاهی غوطه ور در اشک نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد - به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد می گرديد می گرديد....
پاييز با لشگر غمش مياد و جنگ مي كنه
عید سعید فطر را پیشاپیش خدمت دوستان روزه دار تبریک میگویم
دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون ای روزگار لعنتی حقه بهت هر چی بگم بعضی وقتا آدم اینقدر از دنیا بیزار میشه که چیزی جز آه ................ نمیتونه بگه
در قرآن درباره شب قدر چنین آمدهاست: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَئكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ به راستی که ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم. و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد. شب قدر از هزار ماه برتر است. در این شب فرشتگان و روح به دستور پروردگارشان از هر فرمان فرود میآیند. این شب تا صبحگاه تهنیت است.
|
About![]()
از دفتر زندگی رنجها را زودودم
Home
|